مشق شب

برروي تخته سياه بزرگ بنويس مشق امشب اختياريست

Monday, January 26, 2009

به نام تو و به یادتو

اوگاهي اوقات ننوشتن ارزشي بالا تر از نوشتن داره , گاهي اوقات سکوت کردن ارزشي بالا تراز حرف زدن داره اگر اين مدّت می نوشتم و مي گفتم ارزش خيلي از نوشته هام از بين مي رفت , سکوت کردم , شايد که
بگذريم , که اين خراب آباد محل گذر است
.به اميد آنکه در پست هاي جديدم از ياد او غافل نباشم
هميشه دلتان گرم خدا باد


وقتي که تنهاي تنها مي شوي , وقتي که دوستانت آنها که نيازمند ياريشان هستي درست در حساس ترين نقطه رهايت مي کنند0وقتي در دست همانها که پشتوانه و پشتگرمي محسوبشان مي کردي , خنجر مي بيني0وقتي زير سنگي که به استواريش سوگند مي خوردي و تکيه گاهش مي شمردي , ماري خفته مي بيني که در تکان حادثه از خواب جهيده است وقتي که امواج امتحان, خاشاک دوستي هاي سطحي را مي روبد و لجن متعفن خود خواهي و منفعت طلبي را عريان مي سازد0وقتي که هيچ تکيه گاهي برايت نمي ماند و هيچ دستي خالصانه به دوستي گشاده نمي گردد , يک ملجا و اميد و پناهگاه مي ماندکه هيچ حادثه اي نمي تواند او را از تو بگيرد0اوحتي در مقابل بدي هاي تو خوبي مي آورد و بر روي زشتي هاي تو پرده هاي اغماض مي افکند0اگر بداني که محبت و اشتياق او به تو چقدر است , بند بند تنت از هم مي گسلد0او به عيسي مي فرمايد : اگر آنها که به من پشت مي کنند , ميزان اشتياق مرا نسبت به خويش بدانند , قالب مي کنند0حتما دانسته اي که او کيست0پس چرا در انتها به او برسي ؟! از او آغاز کن0پيش و بيش از همه خدا را دوست بگير و همورا ملاک و شاخص دوستيهايت قرار بدههر که به خدا نزديکتر و صفات خدايي در او متجلي تر , دوست تر و صميمي ترو تو که چنين دوستي و رفاقتي مي
طلبي , خودپيش از ديگران به خلق و خوي الهي متخلّق مي شوي0
(سيد مهدي شجاعي )

Thursday, June 26, 2008

دعا

يه روزي ازروزهاي قشنگ خداچندتاازفرشتهاي آسمون آبي تصميم گرفتن بيان روي اين زمين خاکي

آروم آروم بالهاشون وبازکردن واومدن پائين هرچي نزديکتر مي شدن اون صداي غريب آشناتر مي شد

يه دستهاي کوچيک وديدن يه چشمهاي خيس وديدن يه لبهاي خشک وديدن يه دختر کوچولوي ناز وديدن

که زير لب به خدايي که اون بالهاست التماس مي کرد ودستهاشو بالاو بالاتر مي برد

زيرلبهاي کوچيکش زمزمه مي کرد:خدايا توخودت خوب مي دوني من ديگه طاقت شنيدن ناله هاش وندارم

يه جوري يه کاري کن دردهاش تموم بشه

باشنيدن حرفهاي دخترکوچولويکي از فرشتهابالهاي سفيدش و روي زمين پهن کرد و رو به خداگفت:من به غيراز

مهربوني و محبت ازتو که معبودمي چيزي نديدم توهميشه چيزهاي خوب به من دادي

درست مثل همين بالهايي که امروز باهاشون اومدم روي زمين

اينم خوب مي دونم که اونها امانتن ويه روزي بايدبهت پس بدم امروز مي خوام اين امانتيها رو گرو بذارم

امانتهايي که امروزمثل دل آدمهاشکسته شد

مرهم اين بالهاي شکسته من فقط وفقط شفاي مريض اون دختر کوچولوهست

خدايا توخوب مي دوني من بااين بالهاي شکسته نمي تونم تا آسمون قشنگ تو پروازکنم

پس کمکم کن کمکم کن زميني نمونم و دوباره آسموني بشم

راستي خداايا اين کوچولو براي کي داره دعا ........مي کنه



يه ندايي از آسمون به گوش فرشته رسيد که امروز روز تولد باصفاترين مادر دنياست

Saturday, June 21, 2008


امروز را برای بیان احساس به عزیزانت غنیمت بشمارشاید فردا احساسی باشد

اما عزیزی نباشد
تو
برام عزیزترینی


تولدت مبارک الهی 100ساله بشی

Saturday, June 7, 2008


يه مشق بي بهانه

امشب يه عالمه بهونه بر اي گريه کردن مي شه پيدا کرد

مي شه اولين قطره اشک وبراي مظلومي و غريبي شما ريخت

مي شه براي بي مادري بچه هاي کوچيک شما گريه کرد

مي شه براي بي کسي و تنهائي علي(ع) گريه کرد

مي شه حتي بدونه هيچ بهونه اي براي شما گريه کرد

امشب مي خوام يه دعايي بکنم

اميد دارم که شما آمين بگيد

هيچ وقت بچه هايي که مادر ازدست دادن يا بهتربگم

مادرجون ازدست دادن و از

دعاي خودتون فراموش نکنيد

به حق اشک هاي بچه هاي زهرا









زير اين چتر مينايي

چاره اي نيست جزشکيبايي

کاراو چيدن است و برچيدن

کارما مرگ يکدگر ديدن

Saturday, May 31, 2008

کی بریم ورزشگاه؟؟



نمي تونم


نمی تونمبيام کنار مستطيل سبز و براتون هورا بکشم


نمي تونم مثل بقيه باهرگلي که ميزنيد داد بزنم


نمي تونم بازدن هر گلي به تيرک دروازها بلند بلند آه بکشم


خيلي کارها هست که مي خوام و نميشه انجام بدم


اگه بخوام اين کارها رو انجام بدم مي گن خوب نيست


دختر کارهاي پسرا رو بکنه!! اين جوريياست ديگه


اما لااقل تو اين پست که مي تونم براتون بنويسم که


هوادارتونم
طرفدارتونم

خدارو چه ديدي شايد يه روزي ما هم کنارمستطيل سبز يه جايگاهي داشته باشيم


اميدوارم خداي آسمونهاي آبي تاآخرش با شما پسرای آبی باشه

Wednesday, May 28, 2008



نگاه قشنگشوبه من مي دوزه و با کنجکاوي مي گه : خاله آخر دنيا کجاست؟ با خودم گفتم حتما اين حرف وازتلوزيون شنيده به چشمهاي پاک و معصومش نگاه کردم وبه فکرفرو رفتم

آخردنيا

آخردنيا

مگه دنياي ماآخر هم داره؟

آره حتما يه جائي ميشه آخردنيا

به چشمهاي نازو قشنگش زول زدم و گفتم:وقتي که تودنيا تنهايي

وقتي که هيچ بهونه اي براي زندگي کردن تودنيا نداری

وقتي دنيا پرازکثيفيه

وقتي صداقت ديگه خريدارنداره

وقتي دل خوش وسيري بايد حساب کرد

ديگه مي رسي به آخردنيا

اصلا مي دوني خاله جون همه دنيا تو چشمهاي پاک و زلال تو جمع شده

هر جائي که چشم ودل پاک وباصفانباشه اونجا آخردنياست

عروسک مو طلائيشو بغل کردوآروم بهم گفت:خاله من هيچي ازحرفات
و نفهيدم ولي همين ديروز وقتي عروسکمو گم کردم به مامان گفتم ديگه
دنيا به آخر رسيده مي خواستم ببينم
تاحالا تو هم عروسکت وگم کردي؟؟









Saturday, April 26, 2008

بن بست